زين العابدين شيروانى

426

بستان السياحه ( فارسي )

ممتاز و هوايش دلنواز خاكش حسن‌خيز و زمينش طرب‌انكيز آن شهر در ميان درّه اتّفاق افتاده و طرف غربيش كرفته و ساير اطرافش كشاده است هوايش به سردى مايل و اكثر مردمش مقبل عموما سفيدرخسار و از متاع حسن و جمال برخوردار و ستوده اطوارند و اكثر و مقتدر حنفىمذهب و ديكر عيسوى و طايفهء علىاللّهى نيز بسيارند و در نواحى و جبال آن سكونت دارند راقم كويد مدّت يازده ماه در آن شهر بوده ارباب حال و اصحاب كمال و اهل حسن و جمال و صاحبان جاه و جلال بسيار مشاهده نموده و بصحبت اكثر ايشان رسيده و صدق و صفا و مهر و وفا از ايشان بسيار ديده كه تفصيل همه طول دارد بذكر يك نفر ايشان اختصار مىكند ذكر جمال حال و حال جمال با كمال عبد اللّه آقا ابن ابراهيم آقا آن شهسوار عرصهء جمال ماهى بود كه خورشيد آسمان كينه بنده‌اش مىنمود نظم آفتاب از روى او شد در حجاب * سايه را باشد حجاب از آفتاب آن زهره‌جبين مشترىپيكر در چمن حسن سروى خرامنده هم نركس از چشم او شرمنده و هم بنفشه از زلف او سرافكنده نظم سروى چو قدت در چمن تتّه نباشد * مانند كل روى تو البتّه نباشد بزركان خورده‌شناس و محقّقان معرفت اساس فرموده‌اند كه در هر دلبرى ده چهار جمع كردد در زير نه سپهر و هشت طرف و هفت اقليم و شش جهة پنج نوبت حسن بنام او نواخته شود و چهار كوشهء اقبال ميّسر كردد و در اين سراى سپنج و جهان دورنك يكانهء جمال باشد اوّل دراز و آن كردن و دست و موى و مژكانست دويّم باريك و آن كمر و بينى و موى و انكشتانست سيّم كرد و آن سرو و روى و زقن و مردمك ديده است چهارم تنك و آن دهن و سوراخ بينى و ناف و فرج است پنجم سرخ و آن لب و لثه و زبان و رخسار است ششم سفيد و آن بدن و پيشانى و بياض چشم و عارض است هفتم سياه و آن موى و ابرو و مژكان و مردمك ديده است هشتم فربه و آن سرين و صورت و بدن و بازو است نهم فراخ و آن سينه و شانه و پيشانى و كف دست است دهم لاغر و آن شكم و ميان و ساق و انكشتانست چنانچه شاعرى كفته قطعه ده چيز لازم آمده تا خوب خوب شد * هر نام را از آن بطلب در چهار چيز خورد و كلان و كرد و دراز و فراخ باز * باريك و تنك و سرخ و سفيد و سياه نيز و بعضى كفته‌اند كه چهار چيز نرم بايد و آن بدن و مو و دست و پاست و غير از اين نيز بيان نموده‌اند و مراد از آنها در هر حال حدّ وسط و اعتدالست بدانكه شعراء هريك از اعضاى معشوقه را به چيزى سماوى و ارضى و بحرى و برّى از جمادات و نباتات و حيوانات و عناصر اربعه تشبيه كرده‌اند و هريك از حالات محبوب را به يكى از احوال عالم نسبت نموده‌اند و حق آنست كه معشوق بحسب ذات و صفات از نسبتها برى و از اضافتها عرى است بلكه قدّ يار را بسرو و خدّش را به ماه نسبت دادن يك نوع ستمكرى باشد مصراع چه نسبت خاك را با عالم باك و آيهء لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ شاهد حال و كلام وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَنِي آدَمَ مقوّى مقالست سخن در اينست كه عبد اللّه آقا دلبرى بود كه دل از عاشقان مىربود و هركه ديدى و وصف جمالش شنيدى واله و حيرانش كرديدى بدانكه عشق به چند كونه وارد مىشود اوّل از راه كوش درآيد و شخص را بربايد الأذن تعشّق قبل العين بيت نه هر عشقى كه از ديدار خيزد * بسا عشقى كه از كفتار خيزد و كوش و و كوش است كوش ظاهر دو كوش باطن دويّم از راه چشم نظم چه ديده ديد دل از دست رفت و چاره نماند * نه دل ز ديده شكيبد نه ديده از ديدار و چشم نيز دو چشم است چشم ظاهر و چشم باطن و دل نيز دودل است دل صنوبرى و دل معنوى آيه لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لا يُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ لا يَسْمَعُونَ بِها شاهد مدّعاست سيّم بقوّت لامسه حاصل مىشود و آن به حركت حواس باطنى به هم رسد و چون كوش ظاهر چيزى از تناسب صورت و يا حركت آن صورت و يا حالتى از صاحب صورت بشنود با مشورت حواس باطن سلطان عشق در دل نزول كند و همچنين چشم ظاهر چون چيزى از تناسب صورت يا حركتى از آن صورت عاشق را عشق حاصل كردد